30

من وهمسرم عاشقانه همدیگه رودوست داریم واین دوست داشتن کمی باعث حساس شدن خانمم نسبت به من شده همیشه سعی داره نسبت به روابط گذشته من با دوست دخترام بدونه وترسش هم اینه که احتمالا من با اونا هنوز رابطه دارم وهمیشه هم بهم میگه که من توروقبول دارم وبهت اعتماد دارم ولی یه وقتایی همچین خیالاتی به سراغش میاد وازاینکه من شاید ازدواج مجدد کنم هم میترسه ولی من همیشه باهاش صحبت میکنم و بهش میگم که عاشقانه دوستش دارم وبه هیچکی دیگه فکرنمیکنم ولی احساسم اینه که هنوز بهم بدبینه 

29

من وخانمم ۷ ماه و۱۰ روز که باهم ازدواج کردیم من ۳۰ سالمه وخانم ۲۶ سالشه از اونجایی که ما تازه ازدواج کردیم دوست نداریم بچه بیاریم چون احساس میکنم هنوز زوده وباید حداقل ۲سالی از زندگیمون بگذره  اما از اینکه سنمون بالاتر بره وشاید اونموقع حال وحوصله کمتری برای تربیت بچه داشته باشیم میترسیم بخاطر همین سردوراهی موندیم که چکار کنیم واز اینکه تمام شرایط لازم دیگه رو برای نگهداری وتربیت بچه فراهمه وهیچگونه مشکلی نداریم

28

دیروز خانم کمی ازم دلخور بود وبیرون که بودم برام اس ام اس داد ونوشته بود که تغییر کردی ومث سابق نیستی عذرخواهی کردم و ازش خواستم که این مشکل رو حل کنیم هرچند توضیح دادم که مشغله کاری عامل اصلی این وضعیت پیش اومده بوده واون هم قبول کرد اختیار رو به خودش دادم وگفتم هرتصمیمی بگیری برای رفع این مشکل من تابع اونم خلاصه تصمیم گرفتیم که بریم بیرون وتوشهر دوری زدیم وسائل پیتزا رو گرفتیم واومدیم تو خونه پیتزا درست کردیم پیتزا هم خراب شد زیاد خمیر ریخته بودیم وکلی خندیدیم.

با عجله بود

27

چندروزی خیلی درگیر کار بودم خیلی کم فرصت شد با خانمم مث سابق باشم احساس کردم خانمم هم حساس شده واحساس میکرد من تغییر کردم وحتی اینو بهم گفت ولی با توضیحاتی که بهش دادم ووضعیت پیش امده ناشی از مشغله کاری رو براش تعریف کردم کمی اروم شد ولی ته دلش هنوز نگرانی وجود داره امشب سعی میکنم بریم بیرون شام بخوریم  یا خوونه ۲نفری بیفتیم تو اشپزخونه وغذای مورد علاقه مونو درست کنیم وشلید امشب یک دسته گل گرفتم بردم خونه احساس میکنم باید حال وهوای خونه کمی تغییر کنه وخانمم رو مث همیشه خندان وخوشحال ببینم

26

هدف از ایجاد این وبلاگ درمعرض دید گذاشتن خاطرات وتجربیات زندگی شخصی خودم وسایر همراهانم

 در این مکان هست تا شاید به دور از نوشته های کتابی که انها هم حاصل تجربیات وکارهای تحقیقی

میباشد در یک فضای واقعی به تبادل نظر وارائه تجربیات خودمون بپردازیم.

من قبل از ازدواجم رابطه خیلی معمولی با خانمم داشتم یعنی دوست دخترم بود عاشق همدیگه بودیم

ولی زیاد کشته مرده یکدیگه نبودیم درکنار اون با دخترهای دیگه تو دانشگاه ویا حتی تو اون شهری که

 من تحصیل میکردم بخاطر موقعیت مالی وظاهریم باهام دوست میشدندحتی بعضی ازانها روبرای بعد از

ازدواج هم برای ادامه دوستی درنظر داشتم اما بعد از ازدواج تحول بزرگی در من بوجود اومد بدون اغراق

 بگم که دیگه هیچگونه فکری درخصوص ادامه دوستی با اون دخترا به ذهنم خطورنکرد وبه همه اونها

گفتم که زندگیم رو دوست دارم ونمیتونم زندگیم رو بخاطر این روابط تباه کنم انها هم پزیرفتندومن الان

 سالمترین دوران زندگیم رو سپری میکنم واین رو مدیون خانمم هستم که تمام شرایط ایده ال منو فراهم

 کرده

ممنونم خانمی

25

دیشب اولین مهمونی رو توخونه خودمون برگزار کردیم ودوست صمیمیم وخانمش مهمون ما بودند البته

من به علت مشغله کاری فقط لوازم ووسائلی که خانم نیاز داشت برای اشپزی وپزیرایی تحویل دادم

وخودم رفتم دنبال کارم تا شب که دوستم زنگ زد نزدیک خونه بودند به همراه مهمونا وارد خونه شدم به

 محض اینکه وارد اشپزخونه شدم هنگ کردم واقعا خانمم سنگ تموم گذاشته بود ومنو جلو دوستام

روسفید کرد واشپزیش واقعا دیشب حرف نداشت ومن از این بابت خیلی خوشحالم که خانم بخاطر من از

 مهمونام اینگونه پزیرایی کرد ومن بخاط همین خوبیهاشه که عاشقشم.

24

من درسن ۳۰ سالگی ازدواج کردم شاید ازمعدود کسانی بودم از هم سن وسالیهام که ازدواج نکرده بودم

توشهرما جوانی که سنش از ۲۰ سال ویا حتی خیلی پایین تر هم باشه تحت فشار خانواده وعرف اینجا

محکوم به ازدواجه ولی من زیر تازیانه نگاه وحرفهای زننده این جماعت تونستم تحمل کنم بیشتربخاطر

بدبینی که نسبت به زندگی مشترک داشتم واحساسم این بود که یک سری محدودیتهای جدی برای ادم

ایجاد میشه من قبل از ازدواج خیلی مسافرت میرفتم وسفر روخیلی دوست داشتم یک گروه دوست

بودیم که دائم درسفر وخوشگذرانی بودیم البته اونا متاهل بودند ومن تنها مجرد این گروه بودم خلاصه

 همای سعادت بر فرازسرما به گردش دراومدو ماهم ازدواج کردیم واولین سفر متاهلیم رو که ماه عسل

بود انجام دادیم توی این سفر به من وهمسرم خیلی خوش گذشت وبه جرات میتونم بگم بهترین

مسافرت زندگیم بود وحتی به دوستام هم گفتنم این باعث شد که بقیه دوستام هم دست زن وبچه خود

رو بگیرند وعازم سفر شن همین ۲ ماه قبل بود البته قبل از ماه رمضون با دوستم تصمیم گرفتیم بریم

دوستم هم که میدونست من بدون خانمم نمیرم سفر ازروی اجبار ایشون هم خانواده وبچه اشو اورد

وتو این سفر ما دور ایرانو گشتیم ویکی از خاطره انگیزترین سفرهای ما بود همین باعث شد که دوستم

 قدر وارزش سفر به همراه همسر روبدونه واصرار فراوان داره که این سفر رو تکرار کنیم البته ایندفعه خارج

کشور.

برای کسب لذت از زندگی مشترک باید توقعاتمون رو منطقی کنیم و نگاه به زندگی خودمون داشته

باشیم نه دیگران چرا که برای رسیدن به خوشبختی راههای متفاوتی هست که باید از تکرار وتقلید

بپرهیزیم وراههای جدید کشف کنیم.

23

سپاسگزاری میکنم ازکسانی که نظرات ارزنده وزیبایشون روبه جا میزارند تا محل استفاده من وکاربران

عزیز باشه

چندروزپیش یکی ازکاربران نظری به جا گذاشته بودن من عین این جمله رومیارم

(تبریک می گم به خاطر عشق پاکتون
فقط یه نکته می گم که تجربه تلخ خودمه:
خانمتون را هیچ وقت از خانوادش دور نکنین)

ودرادامه به خاطرات تلخشون پرداخته بودند که ناشی از بی توجهی به خانواده های دوطرفینشان بود وبه

 قسمتی از صحبتهای من انتقاد داشتند وراهنمایی به جایی هم کرده بودند که من ازایشان تشکر

میکنم از اونروزی که ایشان این حرفوزده بودند منو به فکر فروبرده بود ونسبت به روابط من با خانواده

همسرم حساس شدم واز اونروز سعی کردم روابطم رو بیشتر کنم وخانمم رو از دیدار با خانواده اش منع

 نکنم حتی از اونروز خودم هم گه گاهی به خانمم پیشنهاد دادم که خونه باباش بریم ما روابطمون رو

بیشتر کردیم وخداییش نتیجه گرفتم روابطمون حسنه شد مادر خانم منو به اسم پسرش خطاب کرد ودر

مقابل دیدم که خانمم هم احترام بیشتری به پدر ومادرم میزاره ومن از این بابت خوشحالم واز اون کاربر

 محترمی که این راهنمایی کرده بودند تشکر میکنم.

 

22

شاهنامه آخرش خوشه آقای مرد خانه
کم پز عشق و عاشقی تو بده تازه 6 ماهه صبر کم حالا...

 

یکی از کاربران این نظر بالا روداده بود قبلنا خیلی با ادمهایی برخورد میکردم که نسبت

 به ازدواج وزندگی مشترک دیدگاهی بدبینانه داشتند یادم میاد قبل از ازدواجم همش

 با همین ادما مواجه میشدم یادمه ۱ ماه بعد از ازدواجم دوست خیلی صمیمیم که

زندگی زیاد عاشقانه ای نداره از این حرفا میزد ومیگفت که این عشق وعلاقه ودوست

 داشتن فقط در اوایل زندگیه ورفته رفته این حس فروکش میکنه شب وقتی رفتم

خونه خیلی پکربودم وهمش به این حرف دوستم فکر میکردم وناراحت بودم که چرا

زندگی ما ادما اینجوریه واز اینکه باید چند ماه دیگه این وضعیت بسیارشیرین

وعاشقانه ای که من وهمسرم داریم روباید ازدست بدم وقتی که همسرم متوجه

روحیه خراب من شد ازم پرسید ومن هم ماجرا روبهش گفتم خیلی باهم صحبت

 کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که خوشبختی دست خود ادماست لزوما زندگی همه

مث هم پیش نمیره وخیلی ها هستند که سالهای سال باهم عاشقانه زندگی

 میکنند الان چندماهی هست که ازاون ماجرا میگذره خواستم به این کاربر محترم

بگم که من وهمسرم ازروزاول عاشقانه تر ورمانتیکی تر از اول هستیم ودوستی

وعلاقه مان نسبت به همدیگه روزبه روز بیشتر میشه واین نظرشما صحیح نیست.

21

قبل ازنوشتن این پست لازمه بگم  مطالبی که اینجا نوشته میشه تجربیات شخصی من وکاربران عزیز هستش ازانجایی که درگذشته وچه درحال خانواده هایی مشاهده میکردم و میکنم که زندگیشان سرشار از عشق ومهربانی بوده و هست لذت میبردم و میبرم وهمیشه ارزوی خوشبختی تمام خانواده های ایرانی رواز درگاه خداوندداشته ام ودارم واین صفحه روایجاد کردم تا تمام زوجهای خوشبخت تجربیاتشونو دراختیارهمدیگه قرار بدن

کاربر عزیزی پرسیده بود که اگه کسی اهل گفتگو نباشد یا رمانتیک نباشد نمیتواند زندگی خوبی داشته باشد؟

به نظر من جواب این سوال خیلی واضح وروشن است البته قبل ازپاسخ دادن به این موضوع باید بگم که بنده ازطریق همین گفتگو که خیلی ازماها به سادگی ازان میگذریم خیلی ازمشکلات بزرگ خودمون رو حل کردیم واین قرار روماداریم باهمدیگه که هرشب نیم ساعت بشینیم ودرمورد روزانه های خود ومسائل شخصیمون صحبت وگفتگو کنیم ما ازاین راه به نتایج خارق العاده رسیدیم و تاثیر ان رو الان درزندگیمون احساس میکنیم به نظرمن اگه میخواهید درخونه ارامش واسایش داشته باشید کمی رمانتیک بودن لازمه

20

دوست عزیزی ازم خواسته بود که دلائل موفقیت من وهمسرم درزندگی مشترکمون روبگم واقعیتش من اصلا مطالعه ای در این زمینه نداشتم هرچند زیاد مطالعه میکنم اما نه دراین خصوص من هم مث بقیه ادمها عاشق شدم عشقمون هم طبیعی بود قبل از عروسی همیشه باهم دعوا داشتیم حتی میشد تا ۳یا۴ روز قهرمیکردیم من خیلی مغرور بودم خانمم هم همینجور البته کمتر ازمن ولی بعد از ازدواج نشستیم ۲نفری راجب به زندگی مشترکمون صحبت کردیم وچون هردومیخواستیم زندگی عاشقانه ای داشته باشیم باهم قول وقرارهایی گذاشتیم .

قرار اول.... اینکه غرور تو زندگیمون جایی نداشته باشه وخداییش با اندکی تمرین تونستیم این معضل روحل کنیم

قراردوم..... اگه رومسئله ای ازدست یکدیگه ناراحت شدیم بدون تعارف اما درسایه احترام متقابل به همدیگه بگیم واصلا دنبال مقصر نگردیم وبرای معذرت خواهی همیشه پیشدستی کنیم

قرارسوم....واینکه خودمان ازته قلب بخواهیم که عاشقانه زندگی بکنیم ودر عین حال که اینگونه میخواهیم باید با دست خودمان ودونفری شرایطش رو فراهم کنیم.

قرارچهارم.....اینو مطمئنم دیگه توهیچ کتابی ننوشتند ما باهم یه قراری گذاشتیم وخداییش انجام میدیم وبعد از انجام دادن ان همه کدورتها ریخته میشه واز خنده روده بر میشیم ما قرار گذاشتیم که درهرشرایطی به همدیگه بوس هوایی یعنی باتکان دادن لبامون بصورت خیلی ریز که کسی متوجه نشه بفرستیم چه تنها وچه جای شلوغ حتی دراوج ناراحتی طرفین وبلافاصله هرطرفی این حرکت روانجام داد طرف دیگه موظف به پاسخ دادن این حرکت است واینجوریه که کدورتها توزندگیمون عمق پیدا نمیکنه

و.................

19 خاطره

درپست قبلیم گفتم که دردوران دوستی من وخانمم قید صحبت کردن با تلفن ثابت روزدیم بخاطر اتفاقی که پیش اومد این اتفاق این بود که خانواده خانمم یه دامادی داشتند که خیلی مخالف من بود وبه هرشکل ممکن سنگ اندازی میکرد تا این وصلت صورت نگیره (البته الان با هم خیلی دوستیم)خلاصه کلام اینکه از بس که خانمم از طریق تلفن ثابت بهم زنگ زده بود فیش تلفن رو که میارن در خونه شون همگی تعجب میکنند مبلغ خیلی بالایی بود خلاصه این که تصمیم میگیرند که پرینت تلفن روبگیرند وتاکید دوماد خونه بیشتر از همه بوده چونکه شک کرده بود که جریان چیه ومیخواست سند تحویلشون بده واگه میدونستند که قضیه چیه کله از بدن خانمم جدا میکردن چون اونا خیلی متعصبند.

خانمم از طریق دوستش پیغام فرستاد وقضیه روبرام گفتند خداییش خیلی حالم گرفته شد باید میدونستید که وضعیت شهر ما چیه اگه میدونستن زندگیم بر هوا بود فکری به ذهنم رسید بلافاصله رفتم پیش مسئول مخابرات اونا بابامو میشناختند وروش حساب میبردند جریانو بهش توضیح دادم دلش به حالم سوخت قرار شد که اگه فیشو اوردند براشون اصلاح کنه وبگه که اشتباه شده وهمینجور هم شد ولی پول هنگفتی به اون زمان که وضعیت مالیم خیط بود از کفم پرید وبه صورت قسطی تا اخرشو پرداخت کردم. 

18یک خاطره

درروزهایی که من بخاطر وجود خانمم علی رغم وجود شرایط سخت کاری ارامش بینظیری دارم به یاد خاطرات گذشته ام میافتم واتفاقات جالبی که من با خانمم در دوران دوستیمون داشتم یکی از این اتفاقات جالب که برای من خیلی عجیب بود اینه.....

همونطور که گفتم من با خانمم یک رابطه مخفیانه دوستی تقریبا ۸ ساله با هم داشتیم چون خانواده خانمم راضی به این وصلت نبودند.

طی این دوران دوستی اصلا فرصت پیش نمیومد که همدیگه روببینیم چون شهر ما شهرکوچکیه وهمه زیر نظر بودیم تنها راه باقیمانده ارتباط ازطریق موبایل بود (هرچند که تلفن خونه هم بود اما یک اتفاقی که برامون افتاد که باعث شد قید تلفن خونه روبزنیم که جریانشو درپست بعدی خواهم گفت) خلاصه این ارتباط موبایلی ادامه پیدا کرد تا ما باهم ازدواج کردیم چند روزی بعد از عروسی خیلی کنجکاو شدم واز خانمم پرسیدم که اسم منو تو موبایلش چی ثبت کرده موبایلشو برداشتم وبه شماره خودم زنگ زدم تا اسممو دیدم ازتعجب یه چنددقیقه ای خشکم زد وبی حس سرجام مونده بودم خانمم هم تعجب کرد گفت چی شده شاید باورتان نشه ما به مدت ۸ سال یک اسم برای همدیگه ثبت کرده بودیم هم من هم اون به اسم خودم

(خودم)

17

دیروز بعد از مدتی من وخانم توفیقی اجباری نصیبمان شد و برای نهار رفتیم بیرون دیروز احساس کردم که باید بصورت مداوم حداقل هفته ای یا ۲هفته ای یک بارادم دست زن وبچه رو بگیره بزنه بیرون حداقل برای نهار یا شام در یک فضایی متفاوت از خونه گرد هم بیان فوق العاده خوشایند و باعث ایجاد تنوع در زندگی میشه برای من وخانمم انقدر خوش گذشت که حتی برای شام هم بیرون موندیم و درکنار هم بودن لذت فراوانی بردیم این تجربه شخصی من بود.

امیدوارم این وبلاگ مکانی برای تبادل تجربیات شخصی کاربران قرار بگیره وما بتونیم بر این اساس جهت کیفیت بخشی به تمام جنبه های زندگیمان تلاش کنیم تا خنده وشادی وعشق در هرخانه ایرانی موج بزنه انشالله

16

الان با همسر میخوایم بریم بیرون امروز نهارو بیرون بخوریم چند مدتی میشه به علت مشغله کاری باهم بیرون نرفته بودیم من خیلی لذت میبرم که با همسرم برم بیرون برای من قوت قلبه وبهش افتخار میکنم

 

15

دیروز قصد سفری واجب کردم عروسی دوستم بود وباید میرفتم چونکه اون وخانمش از راه دوری به عروسی من اومده بودند ومن هم باید این محبتشو جبران میکردم خلاصه دیشب قصد سفر کردم همزمان که خانمم ساک منو میبست اشکهاش هم میریخت وقتی صورتشو برگردوندم خیس گریه بود موندم که چکار کنم خانمم تحمل دوری منو نداره خودش هم نمیتونه بخاطر دانشگاهش همرام بیاد امروز صبح در همین مورد باهاش صحبت میکردم که توی زندگی اینده مون خیلی پیش میاد که از هم جدا شیم ونباید اینگونه ضعیف باشیم خلاصه ادامه بحثمونو گذاشتیم برای ظهر که برم خونه ودر این خصوص باهم صحبت کنیم. 

14

۶ماه از ازدواج جنجالی من وهمسرم گذشت گذر زمام برای هردونفرما مث برق وباد گذشت دیشب با همدیگه صحبت میکردیم وبه شتاب لحظه ها فکر میکردیم وبه اینکه هر چی به جلوتر میریم عشق ما دونفر به همدیگه بیشتر میشه یادمه اون اوایل خیلی سروکله همدیگه میپریدیم وقهر هم میکردیم ولی خدا روشکر به حرفهایی که بین همدیگه زدیم ما چیزی به اسم دعوا وقهر توزندگیمون نداریم همدیگه رو کاملا درک میکنیم شاید باورتان نشه بطور خیلی عجیبی از خواسته های قلبی یکدیگه در ان واحد باخبریم مثلا اگه من احساس کنم که الان نیاز به یک کتاب شعر دارم که بخونم جلوم حی وحاضره ومتقابلا من هم تمام سعیم اینه که اینگونه باشم.

باهم یک قرار گذاشتیم اگه دعوامون شد واگر قهر کردیم برای رفع ان پیشدستی کنیم وهمدیگه رو ببوسیم این قرار تو زندگی ما نتیجه داشته بحث های جدی میکنیم اما همینکه قهر کردیم به یاد قرارمان میافتیم وخنده میزنیم.

همیشه از خدام میخواستم که عشق وعلاقه توی همه خونه های ایرانیها باشه

13

دیروز جمعه بود ومن مطابق قولی که به خانم داده بودم تمام وکمال وقتم رو دراختیارش باید میگذاشتم که متاسفانه با یک کار فوری مواجه شدم و نتونستم به قولی که داده بودم عمل کنم وقتی وارد خونه شدم احساس کردم که خانمم اون روحیه قبلی رونداره بلافاصله فهمیدم که موضوع چیه واز این جهت که دوطرفین اجازه نمیدیم این کدورتها توزندگیمون عمق پیدا کنه مسئله روفیصله دادیم وقول دادیم که از این به بعد تمام سعیمون روبکنیم که دیگه از این بدقولی ها بوجود نیاد.

12 ادامه پست قبلی

فردا روز جمعه است من وقتم تمام وکمال در اختیار خانممه وشاید فرصتی برای اومدن به نت نداشته باشم به همین خاطر ادامه پست قبلیمو الان میزنم .

اره با خودم تصمیم گرفتم که خودم مستقیما وارد عمل بشم شماره موبایل خانممو از طریق دوستش که دختر فامیلمون بود پیدا کردم( بماند که چقدر از دست این فامیلمون ناراحت شده بود) وبعد از کلی کلنجار رفتن دل به دریا زدم بعد از چند زنگی که خورد تلفنشو جواب داد نمیدونم تو اونموقع چی میگفتم تا صحبتام تموم شد فقط بد وبیراه بود که نثارم شد واز زنگ زدن بدون مقدمه پشیمون شدم ولی همین زنگ زدن تاثیر خودشو گذاشت وبه گفته همسرم اونموقع بود که فهمیده دوستش دارم واونموفع بوده که کم کم به من هم فکر کرده بعد از چند مدتی  ما ارتباطمونو با اطلاع خانواده من شروع کردیم تا چندروزی بحث خواستگاری پیش اومد که من از طرف خانواده اش جواب رد شنیدم وروزهای بد من شروع شد که سعی میکنم درپستهای بعدی ادامه این خاطراتم رو بگم

 

11

همیشه ادمای عاشق رو مسخره میکردم وبه دیوانه بازیهاشون میخندیدم تا اون روز که نگاهم به نگاهش گره خورد نه یکدل بلکه ۱۰۰ دل عاشقش شدم بعدا فهمیدم  از اب وخوراک افتادن یعنی چه تازه این اول ماجراست خانمم اصلا خبر نداشت که  من چی میکشم خلاصه یک عشق یک طرفه بود حالا مونده بودم که چطوری به گوشش برسونم دل به دریا زدم یکی ازدوستاش که از قضا فامیل من بود ودریک مدرسه درس میخوندند روواسطه کردم ومن اونروز سخترین روز زندگیمو سپری کردم چرا که اون لحظاتی رو که انتظار دختر فامیلمون رو میکشیدم زجرم میداد که چه خبری بهم میده خلاصه انتظار به سر اومد وجوابم رو گرفتم و من دیگه نفهمیدم چی شد دنیا دور سرم میچرخید خلاصه وقتی که حالم بهتر شد فهمیدم که جواب رد داده گفتم خدایا چکار کنم بعد ازمدتی گفتم که خودم مستقیما واردعمل شم

ادامه دارد....