29
28
با عجله بود
27
26
در این مکان هست تا شاید به دور از نوشته های کتابی که انها هم حاصل تجربیات وکارهای تحقیقی
میباشد در یک فضای واقعی به تبادل نظر وارائه تجربیات خودمون بپردازیم.
من قبل از ازدواجم رابطه خیلی معمولی با خانمم داشتم یعنی دوست دخترم بود عاشق همدیگه بودیم
ولی زیاد کشته مرده یکدیگه نبودیم درکنار اون با دخترهای دیگه تو دانشگاه ویا حتی تو اون شهری که
من تحصیل میکردم بخاطر موقعیت مالی وظاهریم باهام دوست میشدندحتی بعضی ازانها روبرای بعد از
ازدواج هم برای ادامه دوستی درنظر داشتم اما بعد از ازدواج تحول بزرگی در من بوجود اومد بدون اغراق
بگم که دیگه هیچگونه فکری درخصوص ادامه دوستی با اون دخترا به ذهنم خطورنکرد وبه همه اونها
گفتم که زندگیم رو دوست دارم ونمیتونم زندگیم رو بخاطر این روابط تباه کنم انها هم پزیرفتندومن الان
سالمترین دوران زندگیم رو سپری میکنم واین رو مدیون خانمم هستم که تمام شرایط ایده ال منو فراهم
کرده
ممنونم خانمی
25
من به علت مشغله کاری فقط لوازم ووسائلی که خانم نیاز داشت برای اشپزی وپزیرایی تحویل دادم
وخودم رفتم دنبال کارم تا شب که دوستم زنگ زد نزدیک خونه بودند به همراه مهمونا وارد خونه شدم به
محض اینکه وارد اشپزخونه شدم هنگ کردم واقعا خانمم سنگ تموم گذاشته بود ومنو جلو دوستام
روسفید کرد واشپزیش واقعا دیشب حرف نداشت ومن از این بابت خیلی خوشحالم که خانم بخاطر من از
مهمونام اینگونه پزیرایی کرد ومن بخاط همین خوبیهاشه که عاشقشم.
24
توشهرما جوانی که سنش از ۲۰ سال ویا حتی خیلی پایین تر هم باشه تحت فشار خانواده وعرف اینجا
محکوم به ازدواجه ولی من زیر تازیانه نگاه وحرفهای زننده این جماعت تونستم تحمل کنم بیشتربخاطر
بدبینی که نسبت به زندگی مشترک داشتم واحساسم این بود که یک سری محدودیتهای جدی برای ادم
ایجاد میشه من قبل از ازدواج خیلی مسافرت میرفتم وسفر روخیلی دوست داشتم یک گروه دوست
بودیم که دائم درسفر وخوشگذرانی بودیم البته اونا متاهل بودند ومن تنها مجرد این گروه بودم خلاصه
همای سعادت بر فرازسرما به گردش دراومدو ماهم ازدواج کردیم واولین سفر متاهلیم رو که ماه عسل
بود انجام دادیم توی این سفر به من وهمسرم خیلی خوش گذشت وبه جرات میتونم بگم بهترین
مسافرت زندگیم بود وحتی به دوستام هم گفتنم این باعث شد که بقیه دوستام هم دست زن وبچه خود
رو بگیرند وعازم سفر شن همین ۲ ماه قبل بود البته قبل از ماه رمضون با دوستم تصمیم گرفتیم بریم
دوستم هم که میدونست من بدون خانمم نمیرم سفر ازروی اجبار ایشون هم خانواده وبچه اشو اورد
وتو این سفر ما دور ایرانو گشتیم ویکی از خاطره انگیزترین سفرهای ما بود همین باعث شد که دوستم
قدر وارزش سفر به همراه همسر روبدونه واصرار فراوان داره که این سفر رو تکرار کنیم البته ایندفعه خارج
کشور.
برای کسب لذت از زندگی مشترک باید توقعاتمون رو منطقی کنیم و نگاه به زندگی خودمون داشته
باشیم نه دیگران چرا که برای رسیدن به خوشبختی راههای متفاوتی هست که باید از تکرار وتقلید
بپرهیزیم وراههای جدید کشف کنیم.
23
عزیز باشه
چندروزپیش یکی ازکاربران نظری به جا گذاشته بودن من عین این جمله رومیارم
(تبریک می گم به خاطر عشق پاکتون
فقط یه نکته می گم که تجربه تلخ خودمه:
خانمتون را هیچ وقت از خانوادش دور نکنین)
ودرادامه به خاطرات تلخشون پرداخته بودند که ناشی از بی توجهی به خانواده های دوطرفینشان بود وبه
قسمتی از صحبتهای من انتقاد داشتند وراهنمایی به جایی هم کرده بودند که من ازایشان تشکر
میکنم از اونروزی که ایشان این حرفوزده بودند منو به فکر فروبرده بود ونسبت به روابط من با خانواده
همسرم حساس شدم واز اونروز سعی کردم روابطم رو بیشتر کنم وخانمم رو از دیدار با خانواده اش منع
نکنم حتی از اونروز خودم هم گه گاهی به خانمم پیشنهاد دادم که خونه باباش بریم ما روابطمون رو
بیشتر کردیم وخداییش نتیجه گرفتم روابطمون حسنه شد مادر خانم منو به اسم پسرش خطاب کرد ودر
مقابل دیدم که خانمم هم احترام بیشتری به پدر ومادرم میزاره ومن از این بابت خوشحالم واز اون کاربر
محترمی که این راهنمایی کرده بودند تشکر میکنم.
22
کم پز عشق و عاشقی تو بده تازه 6 ماهه صبر کم حالا...
یکی از کاربران این نظر بالا روداده بود قبلنا خیلی با ادمهایی برخورد میکردم که نسبت
به ازدواج وزندگی مشترک دیدگاهی بدبینانه داشتند یادم میاد قبل از ازدواجم همش
با همین ادما مواجه میشدم یادمه ۱ ماه بعد از ازدواجم دوست خیلی صمیمیم که
زندگی زیاد عاشقانه ای نداره از این حرفا میزد ومیگفت که این عشق وعلاقه ودوست
داشتن فقط در اوایل زندگیه ورفته رفته این حس فروکش میکنه شب وقتی رفتم
خونه خیلی پکربودم وهمش به این حرف دوستم فکر میکردم وناراحت بودم که چرا
زندگی ما ادما اینجوریه واز اینکه باید چند ماه دیگه این وضعیت بسیارشیرین
وعاشقانه ای که من وهمسرم داریم روباید ازدست بدم وقتی که همسرم متوجه
روحیه خراب من شد ازم پرسید ومن هم ماجرا روبهش گفتم خیلی باهم صحبت
کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که خوشبختی دست خود ادماست لزوما زندگی همه
مث هم پیش نمیره وخیلی ها هستند که سالهای سال باهم عاشقانه زندگی
میکنند الان چندماهی هست که ازاون ماجرا میگذره خواستم به این کاربر محترم
بگم که من وهمسرم ازروزاول عاشقانه تر ورمانتیکی تر از اول هستیم ودوستی
وعلاقه مان نسبت به همدیگه روزبه روز بیشتر میشه واین نظرشما صحیح نیست.
21
کاربر عزیزی پرسیده بود که اگه کسی اهل گفتگو نباشد یا رمانتیک نباشد نمیتواند زندگی خوبی داشته باشد؟
به نظر من جواب این سوال خیلی واضح وروشن است البته قبل ازپاسخ دادن به این موضوع باید بگم که بنده ازطریق همین گفتگو که خیلی ازماها به سادگی ازان میگذریم خیلی ازمشکلات بزرگ خودمون رو حل کردیم واین قرار روماداریم باهمدیگه که هرشب نیم ساعت بشینیم ودرمورد روزانه های خود ومسائل شخصیمون صحبت وگفتگو کنیم ما ازاین راه به نتایج خارق العاده رسیدیم و تاثیر ان رو الان درزندگیمون احساس میکنیم به نظرمن اگه میخواهید درخونه ارامش واسایش داشته باشید کمی رمانتیک بودن لازمه
20
قرار اول.... اینکه غرور تو زندگیمون جایی نداشته باشه وخداییش با اندکی تمرین تونستیم این معضل روحل کنیم
قراردوم..... اگه رومسئله ای ازدست یکدیگه ناراحت شدیم بدون تعارف اما درسایه احترام متقابل به همدیگه بگیم واصلا دنبال مقصر نگردیم وبرای معذرت خواهی همیشه پیشدستی کنیم
قرارسوم....واینکه خودمان ازته قلب بخواهیم که عاشقانه زندگی بکنیم ودر عین حال که اینگونه میخواهیم باید با دست خودمان ودونفری شرایطش رو فراهم کنیم.
قرارچهارم.....اینو مطمئنم دیگه توهیچ کتابی ننوشتند ما باهم یه قراری گذاشتیم وخداییش انجام میدیم وبعد از انجام دادن ان همه کدورتها ریخته میشه واز خنده روده بر میشیم ما قرار گذاشتیم که درهرشرایطی به همدیگه بوس هوایی یعنی باتکان دادن لبامون بصورت خیلی ریز که کسی متوجه نشه بفرستیم چه تنها وچه جای شلوغ حتی دراوج ناراحتی طرفین وبلافاصله هرطرفی این حرکت روانجام داد طرف دیگه موظف به پاسخ دادن این حرکت است واینجوریه که کدورتها توزندگیمون عمق پیدا نمیکنه
و.................
19 خاطره
خانمم از طریق دوستش پیغام فرستاد وقضیه روبرام گفتند خداییش خیلی حالم گرفته شد باید میدونستید که وضعیت شهر ما چیه اگه میدونستن زندگیم بر هوا بود فکری به ذهنم رسید بلافاصله رفتم پیش مسئول مخابرات اونا بابامو میشناختند وروش حساب میبردند جریانو بهش توضیح دادم دلش به حالم سوخت قرار شد که اگه فیشو اوردند براشون اصلاح کنه وبگه که اشتباه شده وهمینجور هم شد ولی پول هنگفتی به اون زمان که وضعیت مالیم خیط بود از کفم پرید وبه صورت قسطی تا اخرشو پرداخت کردم.
18یک خاطره
همونطور که گفتم من با خانمم یک رابطه مخفیانه دوستی تقریبا ۸ ساله با هم داشتیم چون خانواده خانمم راضی به این وصلت نبودند.
طی این دوران دوستی اصلا فرصت پیش نمیومد که همدیگه روببینیم چون شهر ما شهرکوچکیه وهمه زیر نظر بودیم تنها راه باقیمانده ارتباط ازطریق موبایل بود (هرچند که تلفن خونه هم بود اما یک اتفاقی که برامون افتاد که باعث شد قید تلفن خونه روبزنیم که جریانشو درپست بعدی خواهم گفت) خلاصه این ارتباط موبایلی ادامه پیدا کرد تا ما باهم ازدواج کردیم چند روزی بعد از عروسی خیلی کنجکاو شدم واز خانمم پرسیدم که اسم منو تو موبایلش چی ثبت کرده موبایلشو برداشتم وبه شماره خودم زنگ زدم تا اسممو دیدم ازتعجب یه چنددقیقه ای خشکم زد وبی حس سرجام مونده بودم خانمم هم تعجب کرد گفت چی شده شاید باورتان نشه ما به مدت ۸ سال یک اسم برای همدیگه ثبت کرده بودیم هم من هم اون به اسم خودم
(خودم)
17
امیدوارم این وبلاگ مکانی برای تبادل تجربیات شخصی کاربران قرار بگیره وما بتونیم بر این اساس جهت کیفیت بخشی به تمام جنبه های زندگیمان تلاش کنیم تا خنده وشادی وعشق در هرخانه ایرانی موج بزنه انشالله
16
15
14
باهم یک قرار گذاشتیم اگه دعوامون شد واگر قهر کردیم برای رفع ان پیشدستی کنیم وهمدیگه رو ببوسیم این قرار تو زندگی ما نتیجه داشته بحث های جدی میکنیم اما همینکه قهر کردیم به یاد قرارمان میافتیم وخنده میزنیم.
همیشه از خدام میخواستم که عشق وعلاقه توی همه خونه های ایرانیها باشه
13
12 ادامه پست قبلی
اره با خودم تصمیم گرفتم که خودم مستقیما وارد عمل بشم شماره موبایل خانممو از طریق دوستش که دختر فامیلمون بود پیدا کردم( بماند که چقدر از دست این فامیلمون ناراحت شده بود) وبعد از کلی کلنجار رفتن دل به دریا زدم بعد از چند زنگی که خورد تلفنشو جواب داد نمیدونم تو اونموقع چی میگفتم تا صحبتام تموم شد فقط بد وبیراه بود که نثارم شد واز زنگ زدن بدون مقدمه پشیمون شدم ولی همین زنگ زدن تاثیر خودشو گذاشت وبه گفته همسرم اونموقع بود که فهمیده دوستش دارم واونموفع بوده که کم کم به من هم فکر کرده بعد از چند مدتی ما ارتباطمونو با اطلاع خانواده من شروع کردیم تا چندروزی بحث خواستگاری پیش اومد که من از طرف خانواده اش جواب رد شنیدم وروزهای بد من شروع شد که سعی میکنم درپستهای بعدی ادامه این خاطراتم رو بگم
11
ادامه دارد....